شيخ عباس
مادرم صدايم ميكند:" بلند شو دختر . الآن شيخ عباس سبزي هايش تمام مي شود" با كمي غرولند بلند مي شوم. آبي به سرو صورتم مي زنم ، چادر نماز فلفل نمكي مادرم را به سر مي اندازم و زنبيلي را كه از برگ هاي درخت خرما بافته شده به دست مي گيرم و با حالتي خاص جلوي آينه مي ايستم.
احساس بزرگي مي كنم . لبخندي رضايت بخش مي زنم و از خانه بيرون مي آيم.
زن هاي همسايه را مي بينم كه يكي يكي زنبيل به دست به طرف باغ شيخ عباس مي روند. گام هايم را تندتر برمي دارم. چادر نماز مادر برايم خيلي بلند است ، طوريكه توي دست و پايم مي پيچد. كمي خجالت مي كشم. سعي مي كنم چادرم را طوري جمع و جور كنم كه به نظر اندازه بيايد.
صداي خنده هاي زن هاي همسايه را كه دارند با هم صحبت مي كنند و مي خندند، مي شنوم و به خيال اينكه آنها دارند به من مي خندند برمي گردم و با عصبانيت نگاهشان مي كنم و دوباره به راهم ادامه مي دهم .
همينطور كه با چادرم كلنجار مي روم با خودم زير لب غرولند ميكنم .گام هايم را بلندتر برمي دارم و زودتر از آنها وارد باغ مي شوم . صداي جير جير چرخ چاه با صداي جيك جيك صبحگاهي گنجشك ها و تك تك صداي سگ هاي "جابر" كه از پارس هاي شبانه خسته شده اند، آهنگ خاصي دارد كه گوش هر شنونده اي را مي نوازد. و بوي سبزجات به شبنم نشسته ي باغ همراه با نسيم خنك صبحگاهي پوست تنم را قلقلك مي دهد.
سرماي لطيفي را روي پوستم حس مي كنم و خود را بيشتر لاي چادر مي پيچانم . نفسي از اعماق وجودم مي كشم و هواي پاك باغ را همراه با عطر ريحان وارد ريه ام مي كنم. آنقدر فضاي باغ دل انگيز است كه مرا سرمست مي كند و بي اختيار با شادي غيرقابل وصف كودكانه اي و با كششي خاص سلام مي كنم :
- " سلام...... شيخ عباس" !
و شيخ عباس خيلي خشك جواب سلامم را مي دهد. او هميشه اينطور بدخلق بود. شايد دست روزگار او را اينچنين بدخلق كرده!
با اين وجود همه ما دوستش داشتيم و تمامي اهالي " سنگي " هر روز صبح زود به جاليز شيخ عباس مي رفتند و سبزيجات و صيفي جات خود را از او خريداري مي كردند.او صبح زود با صداي بلند اذان مي خواند و اهالي خانه هايي كه نزديك باغ بودند با صداي اذان شيخ عباس بيدار مي شدند.
از طرز سلام كردنم خجالت ميكشم . كنارش مي نشينم و به دستانش كه همانند چكش است خيره مي مانم. زير چشمي نگاهم را دنبال مي كند . نگاهم را از روي دستانش مي گيرم .
زنها يكي يكي وارد باغ مي شوند . شيخ عباس حركت دستانش را تندتر مي كند و با مهارتي خاص سبزي ها را با دست هاي چكشي اش و با كمك پاهايش دسته مي كند.
سبزي ها يم را توي زنبيل مي گذارم ، پولش را حساب مي كنم و از باغ بيرون مي روم.
***
از خواب بيدار مي شوم !
مادرم خانه نيست . صداهايي از توي كوچه مي شنوم. دوان دوان از خانه بيرون مي روم . مادرم با همسايه ها در كوچه جمع شده اند و محور بحثشان شيخ عباس است.
يكي داشت مي گفت " آخرش چي؟ سوار خر مردمي عاقبت پياده ". يكي ميگفت " خير نبينند حالا اين بيچاره عليل با چندسر عائله چه مي تواند بكند."!
خلاصه هركسي به زبان دلش چيزي مي گفت و آخرش متوجه شدم كه مي خواهند باغ را از شيخ عباس بگيرند. چون مي خواستند زمين ها را بين مردم محروم تقسيم كنند و شيخ عباس در اصل و به قول مردم امارت فضول بالا برده بود!
او هم چند روزي در باغش بست نشست تا اينكه بچه هايش او را به زور و زحمت به خانه اش بردند و شيخ عباس براي دومين بار شكست. يك بار جذام او را شكست داد و اينبار ... !
***
صبح زود بيدار مي شوم .
براي خريد سبزي و ميوه با بازار مي روم. صداي ماشين ها ، موتورها، دست فروش ها و همهمه ي مردم ، همراه با دود ، اين اول صبحي حسابي كلافه ام مي كند.
پيرمردي را مي بينم ، نشسته و سرش را آنقدر پايين گرفته كه به شمكش رسيده است. نگاهش نمي كنم . از طرز نشستنش تشخيص مي دهم كه خجالت مي كشد.
پارچه اي جلويش پهن كرده و مقداري پول روي آن ريخته . خم مي شوم و روي پارچه پول مي اندازم كه يك مرتبه چشمم به دستان چكشي پيرمرد مي افتد و بي اختيار مي گويم : " شيخ عباس " !