تبليغاتX
مداد بنفش
یکشنبه سی ام تیر 1387

شوق بازی

 

روی نیمکت چوبی نزدیک جایی که دخترم مشغول سرسره بازی است نشسته ام تا بتوانم به خوبی او را زیر نظر داشته باشم خودش نیز هر از گاهی سرک می کشد ببیند من هنوز نشسته ام یا نه طفلک همیشه نگران این است که مبادا مرا گم کند.

سرمای عجیبی است به طوری که تا مغز استخوان آدم نفوذ می کند اگر به خاطر این بچه نبود ترجیح می دادم توی خانه بمانم و یک فنجان چای داغ همراه با شکلات بنوشم و تدارک یک لوبیا گرم خوشمزه را برای شام ببینم و اما حالا مجبورم فضای گرفته ی پارک را با آن هیاهو و جار و جنجال بچه ها که با صدای دست فروش های توی پارک در هم آمیخته شده تحمل کنم.

بوی باقالای داغ همراه با عطر آویشن که پیرزن دست فروش کاسه, کاسه به دست مشتریانش می دهد با بوی آش رشته ای که از قهوه خانه ی سنتی نزدیک پارک در هم آمیخته شده مرا به این فکر وامی دارد که کدام یک را برای شام انتخاب کنم که یکباره طرف چپ صورتم خنک می شود انگار شوکی به من وارد شده باشد از جا می پرم دخترکی شش, هفت ساله را روبه رویم می بینم با نهیب می گویم چه کار می کنی ؟!

دست یخ زده اش روی صورتم سر میخورد بابغض می گوید : خانم هرچه صدایتان کردم

حواستان نبود فقط می خواستم ببینم آدامس................

حرفش را قطع می کنم با عصبانیت می گویم نه نمی خواهم اشک توی چشمانش حلقه می زند و بی آن که حرفی بزند راهش را می گیرد و می رود از پشت نگاهش می کنم هم سن و سال دختر خودم به نظر می آید بچه های هم سن و سال او و حتی بزرگتر از او در پارک به بازی مشغول اند از خودم بدم می آید به دنبالش میدوم و صدایش می کنم دخترک برمی گردد هنوز چهره اش بغض آلود است تمام آدامس هایش را دو برابر قیمت می خرم و دخترک با شادی غیر قابل وصفی به سرعت به سوی اسباب بازی های پارک میدود و در ازدحام بچه ها گم می شود و من زیر لب زمزمه می کنم (( چه قدر شوق بازی داشت این نان آور کوچک )).

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:21  توسط میترا مویدی  | 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

 

گنجشكك اشي مشي

 

گنجشكك اشي مشي

روي بوم ما نشين

توي شهر ما نشين

تو شهر رنگي ما

هزار هزار رنگ داره اشي مشي

گيج ميشي

گوله ميشي

مي افتي تو حوض نقاشي

بال و پرت رنگي ميشه

بنفش ميشي

نيلي ميشي

آبي ميشي

اون وقت تو يك پرنده ي رنگي ميشي

بايد كه تو خودت باشي

يه رنگ باشي

خاكي باشي

گنجشكك اشي مشي

روي بوم ما نشين

توي شهر ما نشين

تو شهر رنگي ما

هزار هزار آدم داره

رنگ و وارنگ

كمون به دست

خطر داره اشي مشي

كموناشون سنگ داره اشي مشي

تو نبايد با كمون اين آدما رنگي بشي

واي به حالت اشي مشي

نكنه يه وقت با سنگ هاي اين كمون ها زخمي بشي

مثل آدم هاي شهر ما

تو هم ديگه رنگي ميشي

قصه ميشي اشي مشي

قصه ي پر غصه ميشي اشي مشي

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:49  توسط میترا مویدی  | 

شنبه سی و یکم فروردین 1387
 

 

طلعت

 

 

ميترا مويدي

 

  

از اينكه مجبور هستم فضاي كسل كننده و ملول مطب دكتر را تحمل كنم كلافه شده ام. هميشه ازانتظار ماندن متنفر بوده ام و شايد بهتر باشد بگويم بدترين و كسل كننده ترين ساعاتي را كه گذرانده ام ، همين اوقات بوده .

 

به دنبال چيزي يا كسي مي گشتم كه وقتم را سپري كنم تا نوبتم بشود. در افكارم غوطه ور بودم كه پيرزني به همراه دخترش وارد مطب شد. ظاهراً اينطوري كه با منشي صحبت مي كردند ، وقت قبلي داشتند و درست روبروي من نشستند. از طرز نشستن و اينكه پيرزن به كمك دخترش نشست دلم به حالش سوخت و داشتم به اينكه روزي من هم مثل اين پيرزن ناتوان شوم، فكر مي كردم كه خال وسط پيشاني پيرزن توجه مرا بيشتر به خودش جلب كرد. چه قشنگ وسط پيشانيش قرار داشت و ناخواسته مرا به بيست و پنج سال پيش برد. زمانيكه دختري سيزده ساله بودم ...

 

 

 

بوشهر – بيست و پنج سال پيش- مدرسه راهنمايي دخترانه ...

 چه زود گذشت . انگار همين ديروز بود. طلعت دختركي زيبا با اندامي موزون و كشيده و چشماني خمار كه يك خال درست وسط پيشانيش داشت. رديف دوم – سوم و چهارم جمعاً 9 نفر مي شديم كه وجود طلعت به اين جمع گرمي و صميميت خاصي بخشيده بود. هرچند اين صميميت زياد دوامي نياورد. اما خاطره اش بر ذهن يك به يكمان تا هميشه حك شده و هيچگاه فراموشمان نمي شود.

 

آنروزها كه در مدرسه كسي جرات خنديدن نداشت، طلعت بي مهابا از روياها و آرزوهايش، از عشق رويايي اش برايمان مي گفت. و ما همگي مشتاقانه به حرف هايش گوش مي داديم .

 

طلعت با آن قيافه حق به جانبي كه داشت روياهايش را چه زيبا برايمان تعريف مي كرد، هرچند كه باورمان نمي شد و مي دانستيم كه فقط و فقط خيال پردازي بود و بس ولي شيفته داستان هايش بوديم . و او مثل مادربزرگي كه براي نوه هايش قصه تعريف مي كند، برايمان هر رزو يكجوري داستان هايش را سر هم مي كرد .

 

طلعت در روياهايش با خواستگار خلبانش مي خواست بپرد، پرواز كند، خودش را در آسمان آرزوهايش رها كند.

 

آه كه اين پرنسس كلاس ما چقدر منتظر شاهزاده اي بود كه سوار بر اسب سفيد بيايد و از دست اژدهاي آتشين پدرش نجات دهد. و طلعت بيچاره چقدر بايد خيال پردازي مي كرد و نقش فرارشان را براي ما تعريف مي كرد. او كي مي خواست با هواپيمايش بيايد و او را به شهر آرزوهايش ببرد و ما مي دانستيم كه اين دخترك بيچاره فقط و فقط خيال پردازي مي كند.

 

 

و ما گه گاهي او را مسخره مي کرديم، زيرا خانه ي آنها روبروي مدرسه مان بود . دوتا اتاق تاريك و نمور با يك حياط كوچك كه در حياطشان از در اتاق هم كوچكتر بود با پدري معتاد و يك مادر بدبخت كه هر سال يك بچه ي بيگناه را بدنيا مي آورد و اين طلعت بيچاره كه دختر بزرگ خانه بود بايد يكي به يكي آنها را بزرگ مي كرد، چطور مي توانست حرف هايش واقعيت داشته باشد؟!

 

روزها سپري مي شد و حرف هاي طلعت ديگر برايمان جذابيت خود را از دست داده بود و كم كم مسخره بازي  بچه ها شروع شد و آنقدر آن بيچاره را سركار گذاشتند تا اينكه بغض مي كرد و گريه اش درمي آمد.

 

يك روزكه براي به مسخره گرفتن او نامه ي بلندبالايي از طرف خواستگار خلبانش نوشتيم. و زنگ خانه كه به صدا درآمد در حياط مدرسه وقتي مي خواستيم نامه را به او بدهيم بعضي از بچه ها كنجكاو شده بودند و يكي يكي جمع شدند و هي نامه را از دست همديگر مي قاپيدند .

 

ازدحام دخترها در وسط حياط مدرسه معلم امور تربيتي را به آنجا كشاند و موضوع را فهميد. بچه ها از ترس نامه را پاره پاره كردند . معلممان هم با حوصله تمام تكه هاي كاغذها را به كمك بعضي از بچه هاي خودشيرين جمع كرد و انها را با خودش به خانه برد. وفرداي آن روز 9 نفرمان را يكي به يكي به دفتر مدرسه احظار كردند و كتك مفصلي از دست مديرمان خورديم.

 

همان سال هر 9 نفر ما دخترها از انضباط تجديد آورديم و طلعت هم از آن روز به بعد به مدرسه نيامد. و بعدها فهميديم طلعت با مردي كه بيست سال از او بزرگتر بود و زن و بچه داشت و براي پدرش مواد مي آورد، ازدواج كرده بود.

 

روزي كه ما قضيه ي ازدواج او را با آن مرد شنيديم كلي گريه كرديم و به بچگي خودمان و به حماقت معلم هایمان لعنت فرستاديم. و فهميديم كه طلعت  بيچاره به دنبال كسي مي گشت تا او را نجات بدهد. و اي كاش معلم امور تربيتي مان خانم محمدي به جاي اينكه ما را سركوب مي كرد، پاي حرفهاي مان مي نشست و طلعت  را نجات مي داد.

 

 

........

 

با صداي خانم منشي به خودم مي آيم :" خانم طلعت اسكندري نوبت شماست ."

 

و آن زن به كمك دخترش از روي صندلي بلند شد.

 

 

 

تيرماه سال يكهزارو سيصدو هشتادوپنج

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:23  توسط میترا مویدی  | 

جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
 

پدرم آنقدر در حیاط خانه مان درخت نشانده بود که آسمان را باید از پشت بامش می نگریستی.

 

ایوانش را,

ایوانش را همیشه برای صبحانه دوست داشتم .

 

وه چه لذتی داشت نان و پنیر و چای را انوقت که با عطر گل های به شبنم نشسته ی لادن و اطلسی باغچه عجین می شد. و زندگی چه زیبا بود در خانه ی رویایی ما ... .

 

و آنگاه  که آفتاب پیش از ظهر زمستانه گوشه ی حیاط خانه مان بر , می گرفت مادرم برایمان کاهو سکنجبین می آورد و پدرم حیاط را آب پاشی می کرد و عطر خاک فضای خانه را پر می کرد.

 

عطر برگ های لیمو  که در دستان  کوچکمان شکسته می شد , کودکیم را معطر می ساخت و اکنون کودکیم را به یاد می آورم با بوی خوش لیمو.

 

یاد آن قمری های خاکستری که در گوشه ی ایوان خانه مان لانه داشتند و ای کاش مادرم هیچگاه نمی گفت : " شگون ندارند" و دیگر کسی قمری هایمان را پر نمی داد تا بخوانند : کو... کو ..... کو ... کو ... .

 

شب نشینی هایی که بوی سادگی می داد و خوردنی هایی که با عشق چیده می شد در شب های یلد مرا لول می کرد و مست .طعم و مزه آن انار آتشین که در دست های کوچکم فشرده می شد , مک می زدم همچون ولع طفل شیر خوار به پستان مادر .

 

نوروزها پیاپی می آمدند و می رفتند و ما با شوق گرفتن عیدی هایمان به استقبال بهار می رفتیم .پدرم لادن هایش را با لم خاصی دسته می کرد و عطر گل را همراه احساسش به خانه های خویشان و دوستان هدیه می داد.

 

بَل بَل ها که گرم˚ گرم˚ در دستان کوچکمان لقمه می شد , عمه ام تنورش را گرمتر می کرد و صورت گُل انداخته اش در گل آتش تنورش منعکس می شد و صف بچه ها برای نان گرم غرور خاصی را به او می بخشید . غرولند هایی مصنوعی که از روی لذت می زد و بی تفاوتی های کودکانه مان که به شیطنت هایمان اضافه می شد او را لجوج تر می کرد و مهربانتر .

 

در ترددهای بیقرار کودکانه مان پیرزنی همیشه منتظر بود و عاجزانه می خواست سوزن هایش را نخ کنیم و ما با صداقت بچگانه مان به کمکش می شتافتیم و یکی یکی سوزن هایش را نخ می کردیم تا برا ی فردا و فرداهایش سوزن نخ شده ای باشد تا وصله هایش را رفو کند .

 

تابستان فصل گرما و شرجی , صبح ها ی منزجر کننده , ظهرهای طاقت فرسا و شب ها ی چندش آور و ما همچنان بیقرار در آغوش گرما و شرجی . تشنه ی بازی های کودکانه , نشستن زیر سایه, بالا رفتن از درخت برای چیدن توت و انجیر و لیمو.

 

ویدا که تلان تلان می دوید , زود گرگ می شد و می گریست . کتی برایمان آشپزی می کرد , ماریا تدارکات بود و فاطی همیشه مهربان . حمیده برایم عشق بود و دوستداشتنی تر از همه .

 

نوشی که موهایش را لوله ای می بافت , جعبه آهنگش را برایم می گذاشت و امروز خاطراتی بیش نمانده از آنهمه شادی های کودکانه و دخترکی که انعکاس شیطنت های من است.

  


دوستان همیشگی وبلاگ مداد بنفش اگر مایلید می توانید از این پس به وبلاگ خانه شکلاتی که سروده های کودکانه ام را در آنجا خواهم گذاشت مراجعه کنید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:11  توسط میترا مویدی  | 

شنبه بیستم بهمن 1386
 

هدیه سارا

 

اين جا كجاست؟ من كيم؟ چرا كوچه ها خاكيست و خانه ها گلي و كوتاه؟

 

مات و متحير نگاهم را به اطراف مي چرخانم و دوان دوان با پاهاي برهنه به اين سو و آن سو مي روم.انگار دنبال گمشده اي مي گردم.  ميان آن همه خانه ي بدون در، خانه اي را انتخاب مي كنم و بدون كوچك ترين تامل وارد مي شوم.

 

خاك نرم پاهايم را در خود فرو مي برد با لذتي خاص گام برمي دارم احساس شگرفي به من دست مي دهد ! خاك نرم است و پاهايم برهنه و چه لذتي دارد خاك را آن گاه كه از اعماق وجودت حسش كني و تو را به خاكي بودنت نزديك تر كند .

 

فضاي ساده و خاكي خانه مرا در خود غرق كرده كه يك مرتبه حضور شخصي مرا از آن فضا بيرون مي آورد . روي منبري چوبي و ساده نشسته و من فقط پاهاي برهنه اش را مي بينم.  انگار گمشده ام را يافته باشم بدون هيچ درنگي خود را به پيشگاهش مي رسانم.

 

پايين پايش زانو مي زنم و خود را به سجده درمي آورم. از شرم حضورش در حين سجده روسريم را كه بالا رفته روي پيشانيم مي كشم تا مقدار مويي را كه از زير روسري بيرون آمده بپوشانم .

 

همين طور كه سرم را روي خاك گذاشته ام و به حالت سجده قرار دارم ، عطر خاصي كه مخلوطي از بوي خاك و عطر گل هاي محمدي است به مشامم مي خورد . سرم را بلند مي كنم . خود را در پوششي زيبا و محجبه روي قله ي تك كوهي بلند مي بينم كه پوشيده  از گل هاي محمدي  است و انگار تنپوش قرمزي به تن كرده باشد. كوه مثل ياقوت مي درخشيد .

 

نسيمي لطيف و خنك نوازشم مي دهد . عطر گل هاي محمدي تمامي فضا را پر كرده ، آنچنان نفس عميقي مي كشم. گويي مي خواهم روح خود را از زندان جسم رها سازم و به قله ي مقصود برسانم  كه چيزي بيني ام را قلقلك مي دهد.

 

چشمم را باز مي كنم . سارا را مي بينم كه يك گل محمدي  جلوي بيني ام گرفته و مي خندد، من هم مي خندم .گل را روي سينه ام مي گذارم . من بهترين هديه عمرم را مي گيرم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:7  توسط میترا مویدی  | 

شنبه سوم آذر 1386
 

پا گُنده

 

آزاده دختر ریز نقشی که بچه های کلاس پا گنده صدایش می کردند، در درس نظیر نداشت. و آنقدر در جواب دادن به سوالات دبیر حاضر جواب بود که دبیر هايمان از مقایسه جواب هایش با متن کتاب در می ماندند. و تنها زمانیکه بچه های کلاس پاگنده صدایش می کردند برای دفاع از خود ، كلمات را گم مي كرد و به تا تا كردن مي افتاد.

من هميشه در عجب بودم كه چرا آزاده به اين ريزنقشي بايد پاهاي به اين گنده گي داشته باشد كه حتي نتواند كفش دخترانه بپوشد.

تا اينكه يك روز وقتي به اتفاق چند نفر از بچه هاي كلاس از مدرسه به خانه برمي گشتيم، و آزاده پشت سر ِ ما سلانه سلانه داشت از عرض خيابان مي گذشت ، ماشيني به سرعت به طرفش آمد و نزديك بود كه او را زير بگيرد. او هراسان خود را به آنطرف خيابان پرت كرد. و يك لنگه  از كفشش در وسط خيابان جا ماند.

همه ي ما ترسيده بوديم اما خوشحال شديم كه اتفاق بدي نيافتاده بود . دوان دوان به طرف آزاده رفتيم . او تا چشمش به نگاه متعجب ما افتاد، زير درختي گوشه ي پياده رو نشست و زار زار گريست و ما آنوقت بود كه فهميديم آن كفش هاي مردانه اصلا با پاهاي كوچك آزاده جور درنمي آيد . و همگي به آزاده قول داديم كه رازش را پيش خود نگه داريم.

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:53  توسط میترا مویدی  | 

چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
 

من هم مثل دوستای وبلاگیم تصمیم گرفتم براشون جیره کتاب داشته باشم و این نظر منه :

مگه میشه آدم بزرگ بشه بدون اینکه ـ موش ها و آدمهای جان اشتاین بک  و - گوژپشت نتردام اثر ویکتورهوگو - و سینوهه -  رو نخونده باشه اصلا امکان نداره !!!!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:41  توسط میترا مویدی  | 

دوشنبه نهم مهر 1386
 

شيخ عباس

 

مادرم صدايم ميكند:" بلند شو دختر . الآن شيخ عباس سبزي هايش تمام مي شود" با كمي غرولند بلند مي شوم. آبي به سرو صورتم مي زنم ، چادر نماز فلفل نمكي مادرم را به سر مي اندازم و زنبيلي را كه از برگ هاي درخت خرما بافته شده به دست مي گيرم و با حالتي خاص جلوي آينه مي ايستم.

احساس بزرگي مي كنم . لبخندي رضايت بخش مي زنم و از خانه بيرون مي آيم.

زن هاي همسايه را مي بينم كه يكي يكي زنبيل به دست به طرف باغ شيخ عباس مي روند. گام هايم را تندتر برمي دارم. چادر نماز مادر برايم خيلي بلند است ، طوريكه توي دست و پايم مي پيچد. كمي خجالت مي كشم. سعي مي كنم چادرم را طوري جمع و جور كنم كه به نظر اندازه بيايد.

صداي خنده هاي زن هاي همسايه را كه دارند با هم صحبت مي كنند و مي خندند، مي شنوم و به خيال اينكه آنها دارند به من مي خندند برمي گردم و با عصبانيت نگاهشان مي كنم و دوباره به راهم ادامه مي دهم .

همينطور كه با چادرم كلنجار مي روم با خودم زير لب غرولند ميكنم .گام هايم را بلندتر برمي دارم و زودتر از آنها وارد باغ مي شوم . صداي جير جير چرخ چاه با صداي جيك جيك صبحگاهي گنجشك ها و تك تك صداي سگ هاي "جابر" كه از پارس هاي شبانه خسته شده اند، آهنگ خاصي دارد كه گوش هر شنونده اي را مي نوازد. و بوي سبزجات به شبنم نشسته ي باغ همراه با نسيم خنك صبحگاهي پوست تنم را قلقلك مي دهد.

سرماي لطيفي را روي پوستم حس مي كنم و خود را بيشتر لاي چادر مي پيچانم . نفسي از اعماق وجودم مي كشم و هواي پاك باغ را همراه با عطر ريحان وارد ريه ام مي كنم. آنقدر فضاي باغ دل انگيز است كه مرا سرمست مي كند و بي اختيار با شادي غيرقابل وصف كودكانه اي و با كششي خاص سلام مي كنم :

- " سلام...... شيخ عباس" !

و شيخ عباس خيلي خشك جواب سلامم را مي دهد. او هميشه اينطور بدخلق بود. شايد دست روزگار او را اينچنين بدخلق كرده!

با اين وجود همه ما دوستش داشتيم و تمامي اهالي " سنگي " هر روز صبح زود به جاليز شيخ عباس مي رفتند و سبزيجات و صيفي جات خود را از او خريداري مي كردند.او صبح زود با صداي بلند اذان مي خواند و اهالي خانه هايي كه  نزديك باغ بودند با صداي اذان شيخ عباس بيدار مي شدند. 

از طرز سلام كردنم خجالت ميكشم . كنارش مي نشينم و به دستانش كه همانند چكش است خيره مي مانم. زير چشمي نگاهم را دنبال مي كند . نگاهم را از روي دستانش مي گيرم .

زنها يكي يكي وارد باغ مي شوند . شيخ عباس حركت دستانش را تندتر مي كند و با مهارتي خاص سبزي ها را با دست هاي چكشي اش و با كمك پاهايش دسته مي كند.

سبزي ها يم را توي زنبيل مي گذارم ، پولش را حساب مي كنم و از باغ بيرون مي روم.

***

از خواب بيدار مي شوم !

مادرم خانه نيست . صداهايي از توي كوچه مي شنوم. دوان دوان از خانه بيرون مي روم . مادرم با همسايه ها در كوچه جمع شده اند و محور بحثشان شيخ عباس است.

يكي داشت مي گفت " آخرش چي؟ سوار خر مردمي عاقبت پياده ". يكي ميگفت " خير نبينند حالا اين بيچاره عليل با چندسر عائله چه مي تواند بكند."!

خلاصه هركسي به زبان دلش چيزي مي گفت و آخرش متوجه شدم كه مي خواهند باغ را از شيخ عباس بگيرند. چون مي خواستند زمين ها  را بين مردم محروم تقسيم كنند و شيخ عباس در اصل و به قول مردم امارت فضول بالا برده بود!

او هم چند روزي در باغش بست نشست تا اينكه بچه هايش او را به زور و زحمت به خانه اش بردند و شيخ عباس براي دومين بار شكست. يك بار جذام او را شكست داد و اينبار ... !

 

***

صبح زود بيدار مي شوم .

براي خريد سبزي و ميوه با بازار مي روم. صداي ماشين ها ، موتورها، دست فروش ها و همهمه ي مردم ، همراه با دود ، اين اول صبحي حسابي كلافه ام مي كند.

پيرمردي را مي بينم ، نشسته و سرش را آنقدر پايين گرفته كه به شمكش رسيده است. نگاهش نمي كنم . از طرز نشستنش تشخيص مي دهم كه خجالت مي كشد.

پارچه اي جلويش پهن كرده و مقداري پول روي آن ريخته . خم مي شوم و روي پارچه پول مي اندازم كه يك مرتبه چشمم به دستان چكشي پيرمرد مي افتد و بي اختيار مي گويم : " شيخ عباس " !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:47  توسط میترا مویدی  | 

دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
 

مهتاب خانم

 

وقتي مامان برياش پفك نمي خريد و وقتي بابا او را به پارك نمي برد ، بي بي سنگ صبورش مي شد . سرش را روي دامن او مي گذاشت و مي گريست . بي بي هم او را دلداري مي داد ولي حالا كه بي بي براي هميشه رفته بود ، اين مهتاب خانم بود كه مي توانست جاي خالي بي بي را پر كند و به در دل هاي كودكانه اش گوش دهد .

دخترك با خود فكر مي كرد چقدر مهتاب خانم شبيه بي بي است .صورت گرد و سفيدش ، پيزاهن چيندارش ، حتي موهاي مواج و بلوطي رنگش او را به ياد بي بي مي انداخت . مهتاب خانم را در بغل مي گرفت و مي بوسيد . صورت گرد و سفيد مهتاب خانم خيس خيس شده بود . مهتاب خانم عجيب بوي ر را مي داد .

اشك گلوله گلوله روي لپ هاي دخترك مي غلتيد و لپ هايش را مثل لبو سرخ سرخ كرده بود.انگار لپ هاي نازكش تاب اشك هاي سنگين و شوري كه گلوله گلوله ان ها را مي ساييد نداشت . گاه زبان مي زد و كمي از اشك هايش را مزمزه مي كرد.از طعم خوش اشك هايشش خوشش مي آمد. گويي فراموشش شده بود كه براي چه گريه مي كند. و فقط به طعم شوري اشك هايش فكر مي كرد. اين ديگر نمكدان نبود كه مادر از دستش بگيرد و نگذارد سرش را ليس بزند.

دوباره صورت گرد و سفيد بي بي با آن چارقد فيروزه اي رنگش و آن لبخند مهربان جلوي چشمان دخترك مجسم شد. و روزي را بخاطر آورد كه با چشم هاي گريان به خانه امد ، سرش را روي دامن بي بي گذاشت و زار زار گريست . بي بي موهايش را نوازش كرد ، صورتش را بوسيد و وقتي فهميد عروسك گران قيمتي را كه خواسته مامان نتوانسته برايش بخرد، فوراً دست بكار شد و يك عروسك پارچه اي زيبا برايش درست كرد. از اضافي پارچه گلدار پيراهنش يك پيراهن چيندار زيبا دوخت . او حتي لباس پشمي بلوطي رنگي را كه خيلي دوست داشت و يادگار پدربزرگ بود از توي صندوقچه بيرون آورد. دكمه هايش را كند ، و براي عروسك چشم گذاشت و از كامواهايش كه مواج شده بود براي عروسك موهاي زيبايي درست كرد. و بقيه را توي بدي عروسك فرو كرد. آنوقت لب هايش را با نخ قرمز زيبايي گلدوزي كرد و بعد يك گل ناز صورتي از توي باغچه بيرون آورد و روي لپ هاي عروسك كشيد و عروسك را به دست دخترك داد و گفت :

             - اين هم مهتاب خانم !

حالا دخترك مهتاب خانم را به يك دنيا اسباب بازي هاي گران قيمت ترجيح مي دهد .چون مهتاب خانم بوي بي بي را مي دهد. 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:56  توسط میترا مویدی  | 

دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
 

جیرجیرک ها

 

وقتی بابا حیاط را آب و جارو می کرد بوی خاک با بوی اطلسی ها در هم آمیخته می گشت و فضا را عطرآگین می ساخت.بعد مامان حصیر نرمه صورتی رنگ سه تیکه را فرش می کرد کنار باغچه پر از اطلسی بابا  و آن وقت که بساط خوابمان مهیا می شد من و سارا آنقدر روی رختخواب ها غلت می زدیم و بعد از آنکه خوب شادی هایمان تخیله می شد سرمان را روی بالش می گذاشتیم و به چشمک زدن ستاره ها نگاه می کردیم.

ستاره ها هم برایمان سنگ تمام می گذاشتند و آنقدر چشمک می زدند و آواز می خواندند تا که پلک هایمان سنگین می شد و خواب با تمام لذتش به سراغمان می آمد.

گه گاهی من و سارا با هم دعوایمان می شد چون ما همیشه ستاره ها را بین خودمان تقسیم می کردیم .

سارا همیشه ستاره بزرگتر را برای خودش برمیداشت و دعوای ما از آنجا شروع می شد و با قهر و یک خواب سنگین شبانه خاتمه می یافت . تا اینکه کم کم تابستان جای خود را به پاییز داد و بابا تمامی اطلسی ها را از توی باغچه بیرون آورد و  باغچه را زیر و رو کرد چون می خواست چند روزی به باغچه استراحت بدهد تا برای پاییز لادن بکارد.

من و سارا طبق روال شب های قبل هرچه منتظر ماندیم ، ستاره ها  برايمان آواز بخوانند تا خوابمان ببرد. اما از آواز ستاره ها خبري نشد كه نشد.

من و سارا خيال كرديم ستاره ها با ما قهر كرده اند . چون ما هر شب سر تقسيم كردن ستاره ها با هم دعوايمان مي شد.ما تصميم گرفتيم براي آنكه ستاره ها دوباره برايمان آواز بخوانند هيچگاه  ستاره ها را بين خودمان تقسيم نكنيم.

اما نه آن شب بلكه شب هاي ديگر هم ستاره ها برايمان آواز نخواندند. و حالا با گذشت سال ها من و سارا  مي دانيم كه اين جيرجيرك ها بوده اند كه در باغچه لاي اطلسي ها جيرجير مي كرده اند.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:28  توسط میترا مویدی  |